فرهنگ سایبری

هوش مصنوعی؛ نخستین رسانه شناخت‌گستر

اگر تاریخ فناوری را بر مبنای آنچه انسان به بیرون از خود واگذار کرده است بازخوانی کنیم، می‌توان سه مرحله متمایز را در تکامل تمدن تشخیص داد. نخست، انقلاب صنعتی که با برون‌سپاری نیروی عضلانی آغاز شد مرحله دوم، انقلاب رسانه‌ای بود که حواس و ادراک انسان را گسترش داد؛ رسانه‌هایی چون عکاسی، رادیو، تلویزیون و اینترنت، شیوه دیدن، شنیدن، ارتباط برقرار کردن و تجربه جهان را دگرگون کردند. اکنون، با ظهور هوش مصنوعی، به نظر می‌رسد وارد مرحله سومی شده‌ایم که در آن، فناوری به قلمرو فرایندهای شناختی وارد می‌شود. هوش مصنوعی در حافظه، تحلیل، استدلال، نگارش، ایده‌پردازی و تصمیم‌سازی مشارکت می‌کند و از این‌رو، می‌توان آن را نشانه گذار از «برون‌سپاری نیرو» و «برون‌سپاری ادراک» به برون‌سپاری شناخت دانست.

وقتی ماشین دست یاری به انسان داد

تاریخ تمدن را می‌توان از زاویه‌ی تاریخ انتقال توانایی‌های انسان به بیرون از بدن روایت کرد. هر فناوری مهم، در حقیقت پاسخی به یکی از محدودیت‌های انسان بوده است. چرخ، محدودیت حرکت را کاهش داد؛ تلسکوپ، محدودیت بینایی را کنار زد؛ تلفن، فاصله شنیدن را از میان برداشت و رایانه، ظرفیت پردازش اطلاعات را افزایش داد. در این روایت، فناوری بخشی از فرایند تکاملی است که همواره با «امتداد یافتنِ» توانایی‌های او در جهان بیرون همراه بوده است.

نقطه عطف این روند را باید انقلاب صنعتی دانست. تا پیش از آن، بدن انسان مهم‌ترین ابزار تولید بود. مهارت یک نجار در قدرت و دقت دستانش معنا پیدا می‌کرد، یک آهنگر با نیروی بازوانش شناخته می‌شد و یک کشاورز بخش عمده‌ای از زندگی خود را درگیر فعالیت‌های بدنی می‌کرد. ارزش اقتصادی نیز تا حد زیادی با میزان توان جسمانی پیوند داشت. اما ورود ماشین بخار، موتورهای مکانیکی و سپس خطوط تولید، این معادله را دگرگون کرد و ماشین‌ها جایگزین بخش بزرگی از نیروی عضلانی انسان شدند.

این تحول تغییری در نسبت انسان با جهان محسوب می‌شد. انسان برای نخستین بار دریافت که می‌تواند بخشی از قابلیت‌های طبیعی خود را در اشیایی بیرون از بدن بازآفرینی کند. بازوی مکانیکی، چرخ، جرثقیل و موتور، همگی نیروهایی بودند که زمانی در بدن انسان جای داشتند اما اکنون در قالب ماشین به حیات خود ادامه می‌دادند. به همین دلیل می‌توان تاریخ تکنولوژی را تاریخ «برون‌سپاری توانایی‌های انسانی» دانست.

رسانه؛ امتداد انسان

در میانه قرن بیستم، مارشال مک‌لوهان رسانه را «امتداد انسان» معرفی کرد. از نگاه او، هر رسانه یا فناوری در حقیقت امتداد یکی از اندام‌ها، حواس یا توانایی‌های انسان است؛ چرخ امتداد پا، لباس امتداد پوست؛ کتاب و نوشتار امتداد چشم؛ رادیو امتداد گوش و رسانه‌های الکترونیکی امتداد دستگاه عصبی مرکزی انسان‌اند. طبق این دیدگاه فناوری بخشی از ساختار ادراکی انسان می‌شود و شیوه تجربه او از جهان را دگرگون می‌کند.

مک‌لوهان جمله مشهور خود، «رسانه خود پیام است»، را نیز بر همین مبنا مطرح می‌کند. مقصود او این است که شکل و ماهیت رسانه، پیش از هر محتوایی، شیوه ادراک، احساس و اندیشیدن انسان را تغییر می‌دهد. برای مثال، چاپ نوعی ذهنیت خطی، فردگرا و تحلیلی را در فرهنگ غرب تقویت کرد. به همین ترتیب، تلویزیون نوع دیگری از تجربه، توجه و ارتباط اجتماعی را شکل داد. در نتیجه، هر تحول رسانه‌ای در واقع تحولی در ساختار تجربه انسانی است.

امروزه با پدیده‌ای متفاوت روبه‌رو هستیم. هنگامی که یک مدل هوش مصنوعی متنی را خلاصه می‌کند، میان چند ایده ارتباط برقرار می‌کند، برای یک مسئله راه‌حل پیشنهاد می‌دهد، تصویری را طراحی می‌کند یا در نگارش یک مقاله مشارکت می‌کند، درواقع فناوری وارد قلمرویی می‌شود که تا پیش از این متعلق به ذهن انسان بود. برای نخستین بار است که ابزار در حافظه، تحلیل، ترکیب مفاهیم، تخیل و تصمیم‌سازی نقش ایفا می‌کند.

نظریه مک‌لوهان همچنان ظرفیت تبیین عصر هوش مصنوعی را دارد. هوش مصنوعی را باید به‌عنوان نخستین رسانه شناخت‌گستر فهمید؛ رسانه‌ای که در سطح فرایندهای شناختی عمل می‌کند. می‌توان گفت تاریخ رسانه وارد مرحله‌ای تازه شده است؛ مرحله‌ای که در آن، موضوع اصلی امتداد شناخت انسان است.

ورود رسانه به قلمرو اندیشه

مارشال مک‌لوهان در تحلیل رسانه‌ها، از یک الگوی نسبتاً منسجم پیروی می‌کند. او هر رسانه را با بخشی از بدن یا دستگاه ادراکی انسان متناظر می‌بیند. در نگاه او رسانه، قابلیتی را که پیش‌تر در بدن انسان حضور داشته، به بیرون منتقل و تقویت می‌کند. اما در مواجهه با هوش مصنوعی، این الگو دیگر به‌سادگی قابل تکرار نیست. اگر از منطق مک‌لوهان پیروی کنیم، باید بتوانیم پاسخ دهیم که هوش مصنوعی امتداد کدام اندام است؟

اگر به گذشته نگاه کنیم، چکش نیروی دست را افزایش می‌دهد، اما تصمیم نمی‌گیرد کجا ضربه بزند. دوربین، چشم را گسترش می‌دهد، اما انتخاب نمی‌کند چه چیزی ارزش ثبت شدن دارد. رایانه، سرعت محاسبه را افزایش می‌دهد، اما هدف محاسبه را تعیین نمی‌کند. در مقابل، هوش مصنوعی می‌تواند پیشنهاد دهد، انتخاب کند، گزینه‌ها را رتبه‌بندی کند، میان داده‌ها رابطه برقرار سازد و حتی برای مسئله‌ای که هنوز صورت‌بندی نشده است، راه‌حل‌هایی اولیه ارائه دهد. به بیان دیگر، فناوری برای نخستین بار وارد لایه‌ای از فعالیت انسانی شده است که پیش‌تر قلمرو انحصاری فرایندهای شناختی به شمار می‌رفت.

این نکته به معنای آن نیست که هوش مصنوعی «به جای انسان» می‌اندیشد. درواقع انسان دیگر به‌تنهایی نمی‌اندیشد. بخش مهمی از فرایندهای شناختی او اکنون در تعامل مستمر با سامانه‌های هوشمند شکل می‌گیرد. درست همان‌گونه که هیچ معمار امروزی بدون ابزارهای طراحی دیجیتال کار نمی‌کند و هیچ پژوهشگری بدون موتورهای جست‌وجو به پژوهش نمی‌پردازد، به‌تدریج بسیاری از نویسندگان، طراحان، برنامه‌نویسان و حتی هنرمندان نیز بخشی از فعالیت‌های شناختی خود را در گفت‌وگویی مداوم با هوش مصنوعی سامان می‌دهند. اگر این تحول را بپذیریم، پیامدهای آن تنها به نظریه رسانه محدود نمی‌شود. هنر یکی از نخستین حوزه‌هایی است که آثار این جابه‌جایی شناختی را آشکار می‌کند.

ذهن دوم هنرمند

اگر هوش مصنوعی را صرفاً یک ابزار پیشرفته بدانیم، تأثیر آن بر هنر نیز تفاوت چندانی با اختراع دوربین عکاسی، رایانه یا نرم‌افزارهای گرافیکی نخواهد داشت. در این صورت، هوش مصنوعی تنها وسیله‌ای سریع‌تر برای تولید تصویر، متن یا موسیقی است. اما اگر هوش مصنوعی را نخستین رسانه شناخت‌گستر بدانیم، آنگاه نسبت هنر و فناوری نیز باید از نو تعریف شود. مسئله دیگر این نیست که هنرمند از چه ابزاری استفاده می‌کند؛ مسئله این است که اندیشیدن هنرمند چگونه دگرگون شده است.

تاریخ هنر، از این منظر، تاریخی از جابه‌جایی مرکز ثقل آفرینش هنری است. در هنر کلاسیک، ارزش اثر تا حد زیادی به مهارت بدنی هنرمند وابسته بود. کیفیت ضربه قلم‌مو، دقت دست مجسمه‌ساز یا کنترل بدن در اجرای یک قطعه موسیقی، بخش مهمی از ارزش هنری را شکل می‌داد. بدن هنرمند، ابزار اصلی خلق اثر بود و سال‌ها تمرین برای تربیت همین بدن معنا پیدا می‌کرد.

با ظهور هنر مدرن، این مرکز ثقل به‌آرامی تغییر کرد. اهمیت مهارت بدنی همچنان باقی بود، اما شیوه دیدن، تجربه کردن و ادراک جهان به مسئله‌ای اساسی تبدیل شد. هنرمند مدرن، تجربه‌ای تازه از دیدن واقعیت را امکان‌پذیر می‌کرد. این روند در نیمه دوم قرن بیستم و با ظهور هنر مفهومی به نقطه‌ای تعیین‌کننده رسید. هنرمندان هنر مفهومی نشان دادند که در بسیاری از موارد، آنچه اثر هنری را تعریف می‌کند، ایده‌ای است که اثر بر پایه آن شکل گرفته است. از این منظر، ارزش اثر بیش از آنکه در کیفیت اجرای آن باشد، در سازمان‌دهی مفهومی آن نهفته است.

اما هوش مصنوعی مرحله‌ای تازه را پیش روی هنر قرار داده است. اگر هنر مفهومی، ایده را به مرکز آفرینش هنری منتقل کرد، هوش مصنوعی برای نخستین بار خودِ فرایند شکل‌گیری ایده را نیز وارد رابطه‌ای مشارکتی با فناوری کرده است. هنگامی که یک هنرمند از یک مدل زبانی برای بسط یک ایده، از یک مدل تصویری برای آزمودن ده‌ها ترکیب بصری یا از یک سامانه مولد موسیقی برای تجربه ساختارهای تازه استفاده می‌کند، بخشی از فرایند شناختی خود را در گفت‌وگو با یک سامانه بیرونی سامان می‌دهد.

این تعبیر، به معنای آن نیست که هوش مصنوعی دارای آگاهی یا خلاقیت انسانی است. برعکس، ارزش آن دقیقاً در این است که می‌تواند در شبکه‌ای از تعامل با ذهن انسان، افق‌های تازه‌ای از امکان را آشکار کند. بسیاری از پیشنهادهایی که هوش مصنوعی ارائه می‌دهد، هرگز به اثر نهایی تبدیل نمی‌شوند؛ اما همین پیشنهادها، مسیر اندیشیدن هنرمند را تغییر می‌دهند. بنابراین، خلاقیت در عصر هوش مصنوعی در رابطه میان انسان و ماشین شکل می‌گیرد.

فراتر از امتداد انسان

اگر رسانه‌ها شیوه ادراک انسان را تغییر می‌دهند، همان‌گونه که مک‌لوهان استدلال می‌کرد، هوش مصنوعی شیوه شکل‌گیری اندیشه را نیز دگرگون می‌کند. به بیان دیگر، ما با رسانه‌ای مواجهیم که در سازمان‌دهی خودِ فرایند فهم جهان مشارکت می‌کند.

شاید مهم‌ترین پیامد هوش مصنوعی در تعریف خودِ سوژه انسانی است. از آغاز دوران مدرن، اندیشیدن عموماً امری درونی و وابسته به ذهن فرد تلقی می‌شد. حتی زمانی که انسان از کتاب، رایانه یا اینترنت استفاده می‌کرد، این ابزارها بیشتر منابعی برای دسترسی به اطلاعات بودند. اما در عصر هوش مصنوعی، اندیشیدن به‌تدریج به فرایندی توزیع‌شده تبدیل می‌شود؛ فرایندی که در آن بخشی از حافظه، بخشی از تحلیل، بخشی از ترکیب مفاهیم و بخشی از تولید امکان‌ها در تعامل با سامانه‌های هوشمند شکل می‌گیرد.

افقی تازه

اگر تاریخ فناوری را بر مبنای آنچه انسان به بیرون از خود واگذار کرده است بازخوانی کنیم، می‌توان سه مرحله متمایز را در تکامل تمدن تشخیص داد. نخست، انقلاب صنعتی که با برون‌سپاری نیروی عضلانی آغاز شد؛ مرحله دوم، انقلاب رسانه‌ای بود که حواس و ادراک انسان را گسترش داد؛ رسانه‌هایی چون عکاسی، رادیو، تلویزیون و اینترنت، شیوه دیدن، شنیدن، ارتباط برقرار کردن و تجربه جهان را دگرگون کردند. اکنون، با ظهور هوش مصنوعی، به نظر می‌رسد وارد مرحله سومی شده‌ایم که در آن، فناوری به قلمرو فرایندهای شناختی وارد می‌شود. هوش مصنوعی در حافظه، تحلیل، استدلال، نگارش، ایده‌پردازی و تصمیم‌سازی مشارکت می‌کند و از این‌رو، می‌توان آن را نشانه گذار از «برون‌سپاری نیرو» و «برون‌سپاری ادراک» به برون‌سپاری شناخت دانست.

اگر این برداشت را بپذیریم، هوش مصنوعی را دیگر نمی‌توان صرفاً ابزاری پیشرفته یا مرحله‌ای تازه از فناوری دیجیتال دانست. در این چارچوب، هوش مصنوعی نقطه عطفی در تاریخ رسانه‌هاست؛ رسانه‌ای که برای نخستین بار نه فقط شیوه ادراک جهان، بلکه شیوه اندیشیدن به جهان را نیز دگرگون می‌کند. شاید به همین دلیل، مفهوم «رسانه شناخت‌گستر» بتواند افقی تازه برای بازاندیشی نظریه مک‌لوهان و فهم نسبت انسان، فناوری و هنر در عصر هوش مصنوعی بگشاید.

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا