معاملات الگوریتمی و مسئله سود و زیان لحظهای
در بازارهای مالی امروز، گاهی یک میلیثانیه میتواند میلیونها دلار ارزش داشته باشد. به همین دلیل، شرکتها میلیاردها دلار صرف ساخت زیرساختهایی کردهاند که اطلاعات را اندکی سریعتر دریافت و سفارشها را اندکی زودتر اجرا کنند. اما این مسابقه فقط درباره سرعت نیست. با ورود معاملات الگوریتمی، بخش بزرگی از تصمیمهای بازار دیگر در ذهن انسان شکل نمیگیرد. الگوریتمها در مقیاس میکروثانیه واکنش نشان میدهند؛ بدون خستگی، بدون خواب و بدون آنکه لزوماً بدانند چه میکنند.
فلشکرش سال ۲۰۱۰ نشان داد که تعامل همین سامانهها چگونه میتواند سقوطی عظیم را در چند دقیقه رقم بزند. دو سال بعد نیز، خطای نرمافزاری Knight Capital صدها میلیون دلار زیان ایجاد کرد. با این همه وقتی یک تصمیم اقتصادی حاصل تعامل انسان، کد، داده و زیرساخت است، مسئولیت آن تصمیم دقیقاً بر عهده چه کسی به حساب میآید؟
بهقلم:علی طالقانی
فقط یک لحظه!
در سال ۲۰۱۰، شرکتی به نام Spread Networks سیصد میلیون دلار خرج کرد تا یک کابل فیبرنوری از دلِ کوهستانهای آپالاش بگذراند؛ نه برای رساندنِ سریعترِ اینترنت به خانهها، بلکه برای کوتاهکردنِ مسیرِ فیزیکیِ میان شیکاگو و نیوجرسی بهاندازهی چند مایل. نتیجه؟ کاهشِ زمانِ رفتوبرگشتِ سیگنال از حدودِ چهارده میلیثانیه به چیزی نزدیکِ سیزده میلیثانیه. یعنی تنها یک میلیثانیه، زمانی که هیچ ذهنِ انسانی قادر به دریافتش نیست. همین کاهشِ ناچیز چنان ارزشی داشت که تنها چند سال بعد، شرکتهای رقیب با ساختِ برجکهای مایکروویو در طولِ همان مسیر، فیبرِ نوریِ گرانقیمتِ Spread Networks را عملاً منسوخ کردند. چون امواجِ مایکروویو در هوا نزدیک به سرعتِ نور حرکت میکنند، درحالیکه نور در شیشهی فیبر تنها حدود دوسوم آن سرعت را دارد. برای نخستینبار در تاریخِ اقتصاد، شرکتها میلیونها دلار خرج کردند تا فاصله زمانی میان دریافت اطلاعات و اجرای سفارش را کاهش دهند. سریعتر از آنچه که انسانی حتی قادر به تصورش باشد؛ و دقیقاً همینجاست که باید پرسید: وقتی سرعتِ تصمیم از مقیاسِ ادراکِ انسانی خارج میشود، «عاملیت» یعنی توانِ تصمیمگیری و مسئولیتپذیریِ نسبت به آن، دقیقاً در دستِ کیست؟
شبکه بازار
نظریهی کلاسیکِ اقتصاد، بر تصویری از «عاملِ عقلانی» بنا شده؛ انسانی که اطلاعات را میسنجد، منافعش را محاسبه میکند، و تصمیم میگیرد. این تصویر، حتی در نسخههای پیچیدهترش، همچنان یک سوژهی واحد و آگاه را در مرکزِ بازار مینشاند. اما دونالد مککنزی، جامعهشناسِ فناوری در دانشگاه ادینبرا، در کتاب معروفش «بازارهای مادی» نشان میدهد که این تصویر از ابتدا هم واقعیت نداشته: کنش و شناختِ اقتصادی، همیشه میانِ انسانها، فرهنگِ سازمانی، و سامانههای فنی توزیع شده بوده است. بهبیانِ دیگر، حتی معاملهگرِ سنتیِ روی زمینِ بورس هم هرگز بهتنهایی تصمیم نمیگرفت؛ او همیشه بخشی از یک شبکه بود.
اما آنچه معاملاتِ الگوریتمیِ پرسرعت انجام داده، تشدیدِ رادیکالِ همین منطق است. اگر در گذشته «توزیعِ عاملیت» به معنی پخششدنِ تصمیم میانِ چند انسان و چند ابزار بود، امروز بخشِ عمدهی آن زنجیره از حلقهی انسانی بهکلی بیرون رفته است. الگوریتمها اکنون در بازههای زمانیِ میکروثانیه با یکدیگر معامله میکنند؛ بازهای هزار برابر کوچکتر از میلیثانیه، و دههاهزار برابر سریعتر از سریعترین واکنشِ رفلکسیِ چشمِ انسان. اینجا دیگر بحث بر سرِ این نیست که عاملیت «توزیع» شده؛ بحث بر سرِ این است که آیا اصلاً چیزی بهنامِ عاملیتِ انسانی، در این بازهی زمانی، معنایی دارد!؟
الگوریتم ویرانگر
ششمِ مِیِ سالِ ۲۰۱۰، ساعتِ دو و سیودو دقیقهی بعدازظهر بهوقتِ نیویورک. بازار روزِ آرامی را میگذراند. اما در مدت تنها پانزده دقیقه، شاخصِ داوجونز نزدیک به هزار واحد سقوط کرد؛ افتی معادلِ ۲/۹ درصد که بیش از هزار میلیارد دلار ارزشِ بازار را ناپدید کرد. سهامِ برخی شرکتهای معتبر، مثلِ اکنچر، برای لحظاتی به یک سنت رسید؛ درحالیکه سهامِ دیگری هزاران برابرِ ارزشِ واقعیاش معامله شد. سپس، در عرضِ همان چند دقیقه، بازار تقریباً بهطورِ کامل بازگشت. گویی هیچ اتفاقی نیفتاده بود!
بررسی مشترکِ کمیسیون بورس و اوراقِ بهادارِ آمریکا و کمیسیون معاملاتِ آتی کالا نشان داد که یک سفارشِ فروشِ بسیار بزرگ، در شرایطی که نقدشوندگیِ بازار کاهش یافته بود، با سازوکارهای معاملاتیِ خودکار و پرسرعت درهمآمیخت و موجِ فروش را تشدید کرد. آنچه رخ داد، نتیجهی تصمیمِ یک الگوریتمِ منفرد نبود؛ بلکه حاصلِ برهمکنشِ پیچیدهی معاملهگران، الگوریتمها و ساختارِ بازار بود. الگوریتمهایی که برای معامله با یکدیگر طراحی شده بودند، نه برای مدیریتِ بحران. این رویداد که بعدها به «فلشکرش» شهرت یافت، با چنان سرعتی رخ داد که انسانها فرصتِ چندانی برای درکِ آنچه در حالِ وقوع بود نداشتند، چه رسد به مداخله در آن.
فروپاشی در چند دقیقه!
اگر فلشکرش نمونهای از خطرِ تعاملِ الگوریتمها با یکدیگر بود، ماجرای شرکتِ نایت کپیتال دو سال بعد، نمونهای از چیزِ دیگریست: خطرِ الگوریتمی که حتی سازندگانِ خودش هم دیگر نمیفهمیدندش. اول آگوست ۲۰۱۲، یک خطای نرمافزاریِ بهظاهر کوچک (کدی قدیمی که باید سالها پیش حذف میشد اما در گوشهای از سامانه باقی مانده بود) باعث شد سامانهی معاملاتیِ این شرکت شروع به ارسالِ سفارشهای ناخواسته کند. در عرضِ چهلوپنج دقیقه، بیش از چهار میلیون سفارش، بر رویِ صدوپنجاهوچهار سهم، و نزدیک به چهارصدمیلیون سهم معامله شد. زیانِ نهایی: چهارصدوچهل میلیون دلار، رقمی که شرکتِ نایت کپیتال، یکی از بزرگترین بازارسازانِ آمریکا، را در آستانهی ورشکستگی قرار داد و سرانجام به بلعیدهشدنش توسط رقبا انجامید.
نکتهی تکاندهنده این نبود که یک شرکت پول از دست داد؛ مسئله این بود که در آن چهلوپنج دقیقه، حجم و سرعتِ رخدادها از توانِ سازوکارهای نظارتیِ شرکت فراتر رفت. سامانه حتی هشدارهایی تولید کرده بود، اما این هشدارها نتوانستند بهموقع به تشخیص و مداخلهی انسانی منجر شوند. سامانه در نتیجهی ترکیبی از کدِ جدید و بخشی از کدِ قدیمی که بهطور ناخواسته دوباره فعال شده بود، رفتاری را نشان داد که برای آن موقعیت طراحی نشده بود. اینجا، عاملیت نهفقط از انسان به ماشین منتقل شده، بلکه حتی از دسترسِ فهمِ انسانی هم خارج شده است.
عقلانیت رباتیک
از این دو رویداد میتوان به بازخوانیِ یک مفهومِ بنیادین رسید: خودِ ایدهی «عقلانیتِ اقتصادی». اقتصادِ کلاسیک، از آدام اسمیت تا نظریهی انتخابِ عقلانیِ قرنِ بیستم، بر این فرض استوار بود که بازار، درنهایت، جمعِ تصمیماتِ آگاهانهی افرادی است که منافعِ خود را میسنجند. اما در بازارِ امروز، بخشِ بزرگی از حجمِ معاملاتِ سهامِ آمریکا توسطِ الگوریتمهایی انجام میشود که نه منفعتی بهمعنای انسانی میفهمند، نه اطلاعاتی را بهشیوهی انسانی میسنجند؛ آنها صرفاً الگوهایی را در داده تشخیص میدهند و با سرعتی غیرقابلتصور واکنش نشان میدهند.
از منظرِ مککنزی، میتوان این وضعیت را ادامهی همان فرایندی دانست که در آن تصمیمِ اقتصادی هیچگاه کاملاً در ذهنِ یک فرد شکل نمیگیرد؛ بلکه میانِ انسانها، فناوریها و زیرساختهایی که امکانِ کنشِ اقتصادی را فراهم میکنند، توزیع میشود. این دقیقاً همان نقطهایست که نظریهی عقلانیتِ کلاسیک از توضیحِ بازارِ امروز بازمیماند: پرسشِ «چه کسی تصمیم گرفت؟» دیگر پاسخِ روشنی ندارد، چون تصمیم دیگر محصولِ یک نقطه نیست، بلکه محصولِ برهمکنشِ هزاران گره در شبکهایست که هیچ مرکزِ واحدی ندارد.
چه کسی مسئول است؟
این بازتعریفِ عاملیت، پیامدی حقوقی و اخلاقی هم دارد که نمیتوان از آن گذشت. وقتی زیانِ صدها میلیوندلاریِ نایت کپیتال رخ داد، مسئله فقط پیدا کردنِ یک خطای انسانیِ مشخص نبود؛ گزارشِ کمیسیونِ بورس نشان داد که مجموعهای از خطاهای نرمافزاری، ضعفِ کنترلهای داخلی و نقصِ فرایندِ استقرارِ سامانه، در شکلگیریِ حادثه نقش داشتند. این نوع زبان، نشانهی همان چیزیست که فیلسوفانِ اخلاقِ فناوری «شکافِ مسئولیت» مینامند: فاصلهای که میانِ کنشِ آسیبزا و امکانِ نسبتدادنِ مسئولیتِ اخلاقی به یک عاملِ مشخص پدید میآید. اگر هیچ انسانی در لحظهی تصمیم حضور نداشته، و اگر خودِ سازندگانِ الگوریتم هم پیامدِ دقیقِ آن را پیشبینی نکرده بودند، مسئولیت را باید کجا جستوجو کرد؟ در کدِ نرمافزار؟ در مهندسی که آن را نوشته؟ در مدیری که تأییدش کرد؟ یا در خودِ ساختارِ بازار؟
بازاری که هرگز نمیخوابد
شاید عجیبترین ویژگیِ بازارِ الگوریتمیِ امروز این باشد که هرگز نمیخوابد، اما هرگز هم بهمعنای انسانیِ کلمه بیدار نیست. معاملهگری که پیشتر تصویرِ کلاسیکِ بازار بود؛ مردی با تلفن، عرقریزان، در حالِ فریادزدن روی زمینِ بورس؛ اکنون جای خود را به سامانهای داده که در سکوتِ کامل، در دلِ یک دیتاسنتر، میلیونها تصمیم را در کسری از ثانیه میگیرد، بیآنکه لحظهای خستگی، تردید، یا حتی آگاهی از آنچه انجام میدهد داشته باشد. مککنزی به ما یادآوری میکند که این وضعیت را نباید با نوستالژیِ ازدسترفتنِ «انسانِ عقلانی» سوگواری کرد؛ چراکه آن انسانِ منفرد و کاملاً آگاه، شاید از ابتدا هم بیش از یک افسانهی راحت نبوده است. اما پرسشی که او بیپاسخ میگذارد همچنان باقیست: در بازاری که تصمیم از آنِ هیچکس نیست، وقتی چیزی بهخطا میرود، چه کسی باید پاسخگو باشد؟




